قُلْ یَعِبَادِى الَّذِینَ أَسرَفُوا عَلى أَنفُسِهِمْ لا تَقْنَطوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ.....
دوستــی دارم که با من است حتی از رگ گردن هم نزدیک تر ولی من از آن غـــــــــــــــــافلم!!!!!

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان رهروان و آدرس rahro.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)



wmode="transparent">

آمار مطالب

کل مطالب : 310
کل نظرات : 52

آمار کاربران

افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 112
باردید دیروز : 644
بازدید هفته : 3256
بازدید ماه : 3488
بازدید سال : 16099
بازدید کلی : 359570
حکم اعدام برای کسی که از هیچ چیز نمی ترسد

آیت الله نمرالنمر پس از اتمام تحصیلات در ایران و سوریه مرکز مذهبی "الإمام القائم(عج)" عربستان را تاسیس کرد و زبان حق گوی او هیچگاه رژیم سفاک سعودی را آرام نگذاشت
او ضمن محکوم کردن جنایات رژیم سعودی و دامن زدن به اختلافات مذهبی و طایفه ای خواستار
رسیدگی به "قبرستان بقیع"به رسمیت شناخته شدن مذهب "تشییع"و حفظ کرامت شهروندان شیعه عربستانی بود
و اینک رژیم سفاک و خونریز سعودی برای این خواسته های به حقش حکم اعدام صادر کرده است.
آری او ثابت کرد از هیچ چیز نمی ترسد حتی
"بازداشت" ، "شکنجه" و "کشتار"
ضمن محکوم نمودن این حکم ناعادلانه دوستانی که در فیس بوک فعال هستند هم انتشاردهند
تعداد بازدید از این مطلب: 983
موضوعات مرتبط: سیاسی , شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


دعای مادر کار خودش راکرد....
دعای مادر کار خودش راکرد....
گده لات تهران بود و توی مشروب فروشی کار می کرد
هیکل بزرگی داشت و همه ازش حساب می بردند
بعضی از قمار بازای بزرگ تهران استخدامش می کردند
میشد بادیگارد قماربازا

 
تعداد بازدید از این مطلب: 685
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


شهیدان زنده جاوید هستند
شهیدان از می توحید مستند

شهیدان سرخوش از جام الستند

نمردند و نمی میرند هرگز

شهیدان زنده ی جاوید هستند
تعداد بازدید از این مطلب: 564
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


شلمچه
شلمچه بوی سیب ویاس داره

به غیرازخاک اواحساس داره

نمیبینی که همرنگ غروبه

شلمچه داغ صد عباس داره

 

تعداد بازدید از این مطلب: 530
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


هر دم نگاهی مییکنم

گرچه میدانم نمی آیی ولی هردم ز شوق

سوی در می آیم و هردم نگاهیی میکنم
 
تعداد بازدید از این مطلب: 517
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مادرش منتظره...

واسه رد شدن از سیم خاردارها نیاز به یه نفر داشتن تا روی سیم خاردارها بخوابه و بقیه از روش رد بشن.
داوطلب زیاد بود ...
قرعه انداختند.
افتاد بنام یه جوون.
همه اعتراض کردند الا یه پیرمرد!
گفت: " چیکار دارید! بنامش افتاده دیگه! "
بچه ها از پیرمرد بدشون اومد.
دوباره قرعه انداختند بازم افتاد بنام همون جوون .
جوون بلافاصله خودش رو به صورت انداخت رو سیم خاردار.
بچه ها با بی میلی و اجبار شروع کردن به رد شدن از روی بدن جوون.
همه رفتن الا پیرمرد.
گفتند: " بیا! "
گفت " نه! شما برید! من باید وایسم بدن پسرم رو ببرم برای مادرش!
مادرش منتظره! "
 
تعداد بازدید از این مطلب: 490
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


هر چندتا بخابیم بابا نمیاد..


یک روز قبل از شهادت هادی دلم عجیب شور می زد برای اینکه اضطراب و دلتنگی ام را کاهش دهم . به سراغ زینب رفتم تا با بازی و حرف زدن با او نگرانیم برطرف شود . در میان صحبت هایم پرسیدم : زینب جان بابا کی می آید
انتظار داشتم مثل همیشه با زبان بچه گانه اش بگوید :
اگه دو تا اگه سه تا بخوابیم بابا می آید
اما گویی زینب از راز بزرگی مطلع بود .
با حالتی غم گرفته پاسخ داد : مامان هر چند تا که بخوابیم بابا بازهم نمی آید
دستانش را به گرمی فشردم . او فقط سه سال داشت . بغضم را فروخوردم تا اینکه ساعت 3.30 دقیقه روز بعد خبر شهادت همسرم هادی فضلی را برایم آوردند .
 
تعداد بازدید از این مطلب: 457
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


لیوان آب
ته صف بودم. به من آب نرسید. بغل دستیم لیوان آب را داد دستم. گفت من زیاد تشنه ام نیست. نصفش را تو بخور. فرداش شوخی شوخی به بچّه ها گفتم از فلانی یاد بگیرید. دیروز نصف آب لیوانش را به من داد. یکی گفت لیوان ها همه اش نصفه بود!
 
تعداد بازدید از این مطلب: 628
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


شهید ابوالفضل حسینی مدافع حرم حضرت زینب (س)

دیروز تو محله ما یه شهید رو تشیع کردن خیلیا که میگفتن در شهادت خیلی وقت بسته شده کجا بودن کجا بودن که ببیند شهادت خیلی نزدیکه فقط اونایی که لیاقتشو دارن بهش میرسن

من خود فکز نمیکردم که یه روز خبر شهادت یکی از بچه محلمونو بشنوم برای ما نسل سومی ها شهادت یکم دور بود زمان جنگ ما نبودیم هیچ وقت احتمالشم نمیدادیم که یکی از همسن وسالامو شهید بشه

نمیدونم چی بگم شهادت واژه بزرگیه که بخوام راجب بهش حرف بزنم شاید خیلیاتون ندونید این شهید ایرانی نبود شهید ابولفضل حسینی یه بزرگ مرد از افغانستان هست اون با خانوادش خیلی ساله تو ایران زندگی میکنن ولی برای دفاع از حرم بی بی زینب کبری (س)لحظه ای درنگ نکرد سن وسالی نداشت فقط 18 سالش بود رفت تا  دفا ع کنه از اعتقاداتش از دینش آخرشم پای اعتقادش شهید شد وسرش ازتنش جدا

اینجاست که میفهمیم ما همه مسلمانیم وپای اعتقادمون ایستاده ایم  نژادمون کشورمون چیه ایرانی عراقی افغانی هیچ کدوم باعث نمیشه که ما وحدتتمون از بین بره هیچ فرقی نداره همه مسلمانیم

پیکر پاک این شهید غیرت مند دیروز در جوار امام زاده شعیب فیروزآباد به خاک سپرده شده

انقدر این شهید بزرگ است فقط میتونم بگم بچه محل شهادت مبارک

پیکر پاک شهید مدافع حرم حضرت زینب (س) در قلعه نو شهر ری تشییع شد

 

تعداد بازدید از این مطلب: 848
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


رهبر معظم انقلاب صبح امروز تحت عمل جراحی قرار گرفتند

رهبر معظم انقلاب صبح امروز تحت عمل جراحی قرار گرفتند/ بحمدلله عمل با موفقیت به پایان رسید

حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی در آستانه‌ی عزیمت به بیمارستان برای انجام عمل جراحی، در پاسخ به واحد مرکزی خبر گفتند: من یک عمل جراحی دارم و اکنون عازم بیمارستان هستم.

ایشان افزودند: البته جای نگرانی نیست.
این به معنای آن نیست که مردم دعا نکنند لیکن ان شاءالله جای نگرانی نیست و یک عمل خیلی معمولی و عادی است.

حضرت آیت الله خامنه‌ای در پایان خاطرنشان کردند: ان شاءالله لطف خدای متعال شامل خواهد شد و کارها بخوبی پیش خواهد رفت.

لازم به ذکر است: رهبر معظم انقلاب اسلامی به دلیل عارضه پروستات صبح امروز (دوشنبه) در یکی از بیمارستانهای دولتی، تحت عمل جراحی قرار گرفتند که بحمدلله این عمل با موفقیت به پایان رسید.

تعداد بازدید از این مطلب: 625
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


غیرت
گفت:که چی ؟ هی جانباز جانباز شهید شهید!
میخواستن نرن ! کسی مجبورشون نکرده بود که!
گفتم:چرا اتفاقا! مجبورشون میکرد!
گفت کی؟
گفتم :همونی که تو نداریش..!
گفت:من ندارم ؟! چی رو ؟
گفتم:غیرت!!
تعداد بازدید از این مطلب: 550
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


دلم گرفته آقا
دلم هوای نیمه شب های بی نظیر حرم دارد.....

دوباره دلم گرفته یاد حرم افتاده
_____________________________

بی امتحان مرا به غلامی قبول کن

رسوا شود دل بی صاحبم اگر امتحان دهد

آن پرچمی که بر سر بام و لوای توست

راه نجات را به محبان نجات دهد
 
تعداد بازدید از این مطلب: 559
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


حضرت روح الله ا امام شهدا ينگونه بود .
حضرت روح الله ا امام شهدا ينگونه بود ...

۱- عقد را در حرم حضرت عبدالعظیم خواندند و ماه مبارک یک عروسی ساده گرفتند. همان اول به خانم گفت: «هر کاری می‌خواهی بکن، فقط گناه نکن.»
تعداد بازدید از این مطلب: 532
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


تقدیم به شهدای گمنام
*عمری نگاهت بهترین تصویر من بود
یادت شباهنگام دامن گیر من بود
وقتی که آزادانه می پریدیم
عاصی ترین احساس در زنجیر من بود
من خواب دیدم پرکشیدی و سحرگاه
تنها شدن در این قفس تعبیبر من بود
رفتی و چشم آیینه بعد از تو هر صبح
در حسرت لبخند دیرادیر من بود
در لحظه پرواز بالم در هوس سوخت*
توخوب بودی همسفر تقصیر من بود
 
تعداد بازدید از این مطلب: 548
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


خاطراتی از تفحص شهدا
خاطراتی از تفحص شهدا

در فکه کنار یکی از ارتفاعات تهدادی شهید پیدا شدند که یکی از آنها حالت جالبی داشت

او در حالی روی زمین افتاده بود که دو دبه پلاستیکی 20 لیتری آب در دستان استخوانی اش

بود . یکی از دبه ها ترکش خورده و سوراخ شده بود ولی دبه دیگر سالم و پر از آب بود

در دبه را که باز کردیم با وجود اینکه حدود 12 سال از شهادت این بسیجی می گذشت

آب آن دبه بسیار گوارا و خنک مانده بود

شادی روح شهدا صلوات
 
تعداد بازدید از این مطلب: 580
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


من مادر ندارم...
پیشونی بندها رو با وسواس زیر و رو می کرد …

پرسیدم : دنبال چی می گردی ؟

گفت : سربند یا زهرا !

گفتم : یکیش رو بردار ببند دیگه ، چه فرقی داره ؟

گفت : نه ! آخه من مادر ندارم …
 
تعداد بازدید از این مطلب: 548
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


کاربردهای چفیه در دوران جنگ تحمیلی

کاربردهای چفیه در دوران جنگ تحمیلی :

  • از دور نشان گر خودی بودن فرد در مناطق عملیاتی بود... (البته زیاد اعتبار نداشت!)
  • چفیه رو بیشتر رزمنده ها داشتند... ولی همه بسیجی ها چفیه به گردن داشتند و البته از نمادهای بسجیان عزیز بود.
  • گاهی به عنوان سجاده نماز ، رزمنده ها استفاده میکردند.
  • بیشتر وقتها سفره غذای رزمنده ها نیز بود.
  • دم دست ترین باند و زخم بند برای زخمیها بود.(وقتی امدادگر می رسید اگر باند زخم نبود، محل جراحت هر رزمنده زخمی رو با چفیه خودش می بست یا اگر دست و پای کسی میشکست با چفیه آتل بندی میکردند..{معمولا رزمنده ها چفیه خود رو تمیز نگه میداشتن})
  • به عنوان بهترین کولر قابل دسترس در مناطق بود.وقتی خیس بود و به سوی خلاف جهت باد ،بهتر از کولر گازی عمل می کرد.(البته بیشتر به نحوه کار کولرهای آبی شبیه بود.)
 
 
تعداد بازدید از این مطلب: 1239
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 1
|
تعداد امتیازدهندگان : 1
|
مجموع امتیاز : 1


تازه داماد
شهيد غلامعلی پيچك در بخشی از وصيتنامه ی خودش نوشته بود:

جنازه ی مرا بر روی مین ها بیندازید، تا منافقین فکر نکنند، ما در راه خدا از جنازه مان دریغ داریم.

به دامادی دو ماهه ی من ننگرید. دامادی بزرگی در پیش داریم . . .
 
تعداد بازدید از این مطلب: 535
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


گلیم کهنه‌ای که روی دیوار ریاست‌جمهوری پهن شد
یکی از برادران تیم حفاظت تعریف می‌کرد در اوایل دوره ریاست جمهوری ایشان، ساختمان ریاست جمهوری 3 طبقه داشت که طبقه بالای آن خانواده آقا زندگی می‌کردند، طبقه وسط دفتر کار و طبقه پایین هم محل استقرار محافظ‌ها بود.

یک روز آقای محمدخان که معاون اجرایی ریاست جمهوری بود آمد و با داد و بیداد به ما گفت خجالت نمی‌کشید؟ اینجا ساختمان ریاست‌جمهوری است. این چه گلیمی است که اینجا آویزان کردید؟ این گلیم اصلا ارزش نگاه‌کردن دارد؟

ما هم گفتیم این گلیم مال ما نیست بلکه خانم ایشان آن را شسته‌اند و پهن کرده‌اند تا خشک شود.

این برادر می‌گفت اشک در چشم آقای محمدخان جمع شد و گفت آیا واقعا در منزل رئیس‌جمهور چنین گلیمی استفاده می‌کنند؟
تعداد بازدید از این مطلب: 600
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


گزارشی که «رهبر» را ناراحت کرد
خوشحالی ایشان زمانی است که کاری یا اقدامی صورت می‌گرفت که نفع آن به مردم می‌رسید.

مثلا وقتی آقای احمدی‌نژاد موضوع یارانه‌ها را عملی کردند، ایشان فرمودند یک مرتبه در اواخر دولت آقای خاتمی گزارشی برای من آوردند و یک رقمی را گفتند که اینها در کشور به نان شب محتاجند و شب‌ها گرسنه می‌خوابند.

«آقا» فرمود آن شب من تا صبح خوابم نبُرد. بعدها وقتی آقای احمدی‌نژاد این اقدام را انجام دادند، من حساب کردم که به این ترتیب، لااقل عده‌ای که آقای خاتمی گفتند، دیگر شب‌ها گرسنه نمی‌خوابند.

این نوع اخبار و اقدامات که تسهیلاتی برای مردم فراهم می‌کند، موجب خوشحالی ایشان می‌شود.
تعداد بازدید از این مطلب: 538
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


گشت‌زنی 2ساعته در «بم» با لباس مبدل
روزی که بم زلزله آمد، صبح جمعه بود. فردای آن روز یعنی شنبه قبل از ظهر، «آقا» بنده را صدا کردند و گفتند من می‌خواهم امروز به بم بروم.

ما گفتیم امروز امکانش نیست و ایشان فرمودند حداکثر تا فردا وقت دارید تا مقدمات کار را فراهم کنید.

ما هم آماده شدیم و فردای آن روز یعنی یکشنبه ایشان با لباس مبدل و یک کلاه پشمی که بر سرشان بود، با یک وانت 2کابین حدود 2 ساعت در شهر چرخیدند و هیچ کس ایشان را نشناخت و حتی فرماندار هم که به فرودگاه آمده بود، خبر نداشت.

یک ماه از این ماجرا گذشت و آقا مجددا به بم سفر کردند. چند ماه بعد هم که ایشان به کرمان رفتند، مجددا از بم بازدید کردند.

حضرت آقا با همه وسائل اعم از قطار، هواپیما و ماشین مسافرت‌ می‌کنند و گاهی هم که امکانش باشد، با هواپیمای عادی سفر می‌کنند.

 
تعداد بازدید از این مطلب: 586
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


وای برما...
حتی طاقت دیدن عکس هاشونو هم نداریم....

کاش خودمونو جای خانواده هاشون میزاشتیم

برادرمون،پدرمون و....

وای برما....
 
تعداد بازدید از این مطلب: 500
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


دنیای بی ارزش
 
تعداد بازدید از این مطلب: 794
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


یادش به خیر کارای یوشکی
یادش به خیر یه زمانی جوونا یه جورای دیگه کارای یواشکی میکردن.

مثلا یواشکی ساکشونو جمع میکردن و بدون اینکه بابا مامان بفهمن با خودشون می بردن بیرون و به بهونه مدرسه جیم میزدن می رفتن جبهه.

قبلشم یواشکی شناسنامشونو دست کاری کرده بودن و سنشونو تغییرداده بودن.

بعضیاشونم یواشکی دار و ندارشونو میدادن به فقرا یا کمک میکردن به جبهه.

شبا هم یواشکی از چادر یا اتاق یا سنگر میزدن بیرون برا نماز شب.

آخرشم که یواشکی و گمنام شهید میشدن...
خلاصه
تعداد بازدید از این مطلب: 552
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


باب شهادت
باب شهادت هیچ گاه بسته نخواهد شد.

شهادت لباس تک‌سایزی است که باید تن آدم به اندازه آن در آید،

هر وقت به سایز این لباس تک سایز درآمدی، پرواز می‌کنی، مطمئن باش .

هر کس در کوله بار خود چیزهایی دارد ، هروقت که کوله ات سبک شد ،پرواز خواهی کرد ...

شهید سید مرتضی آوینی
 
تعداد بازدید از این مطلب: 575
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


پای پدر
خدایا بالاتر از بهشت هم داری؟!

برای زیر پای این پدر می خواهم...
 
تعداد بازدید از این مطلب: 552
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


فکه برای من
مکه برای شما ، فکه برای من

بال نمی خواهم

این پوتین های کهنه هم می توانند مرا به آسمان ببرند…

شهید آوینی
تعداد بازدید از این مطلب: 540
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


شهید کباب شده

یه پتو سربازی را مچاله کرده بود زیر سرش و یه پتو دیگه را دور خودش پیچید، شاید هوا سرد نبود، اما همیشه وقتی گرم میشد خوابش میبرد. تازه داشت چشماش گرم میشد که صدای به زمین خوردن یه خمپاره ، مثل فنر از جاش پرید. اومد بیرون دید مصطفی جوکار مثل ذغال سیاه شده و داد میزنه: سوختم...سوختم.... آتیش گرفتم.... بوی عجیبی میداد، بویی که خیلی وقت بود به مشامش نخورده بود.
بوی کباب....
بر خلاف همیشه از شنیدن بوی کباب آب از دهانش راه نیفتاد، آخه مطمئنا گوشت بدن مصطفی خوردن نداشت.
همون بدنی که یه عمر برا خدا جنگید. بدنی که به خاطر فقر، به اندازه انگشتان یک دست مزه کباب رو نچشیده بود.
سالهای سال از اون جریان گذشت، دیگه هیچ وقت با شنیدن بوی کباب، یا خود نمی افتاد، یاد بدن سوخته و سیاه شده مصطفی میافتاد.

دیگه هیچ وقت کباب نخورد.
 
 
تعداد بازدید از این مطلب: 589
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


گمشده
در گمنامی هم مشترکیم ای شهید..

تو پلاکت را گم کرده ای و من هویتم را..
 
تعداد بازدید از این مطلب: 504
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


برای خدا وقت نداریم...
آن روز به مسجد نرسید. برای نماز به خانه آمد و رفت توی اتاقش. داشتم یواشکی نماز خواندنش را تماشا می کردم. حالت عجیبی داشت. انگار خدا، در مقابلش ایستاده بود.طوری حمد و سوره می خواند مثل اینکه خدا را می بیند؛ذکر ها را دقیق و شمرده ادا می کرد. بعدها در مورد نحوه ی نماز خواندنش ازش پرسیدم، گفت : اشکال کار ما اینه که برای همه وقت می ذاریم جز برای خدا!نمازمون رو سریع می خونیم و فکر می کنیم زرنگی کردیم ؛ اما یادمون می ره اونی که به وقت ها برکت می ده ، فقط خود خداست .
تعداد بازدید از این مطلب: 431
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


بال و پر ما شکسته
گفتم کلید قفل شهادت شکسته است!

یا اندر این زمانه ، در باغ بسته است؟

خندید و گفت: ساده نباش ای قفس پرست!

در بسته نیست بال و پر ما شکسته است!
 
تعداد بازدید از این مطلب: 487
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


روزی این ماهی هاما را می خورند....
پرسید: " ناهار چی داریم مادر؟ "

مادر گفت : " باقالی پلو با ماهی ... "

با خنده رو به مادر کرد و گفت: " ما امروز این ماهی ها را می خوریم و یه روزی این ماهی هاما را می خورند ... "

چند وقت بعد ...

عملیات والفجر 8 ...

توی اروند رود گم شد ...

و مادر ...

تا آخر عمرش ماهی نخورد ...
تعداد بازدید از این مطلب: 478
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


شــهــیــدی با دو مـــزار

شهید محسن حاجی بابا فرمانده عملیات سپاه غرب در سال 1336 متولد شد و در ۲۲ اردیبهشت1361 در جبهه سر پل ذهاب با اصابت گلوله مستقیم تانک به شهادت رسید و به آرزوی قلبی خود نایل آمد .

هنگامی که شهید محسن حاجی بابا ، با ماشین جیپشان روی جاده­ ی سرپل ذهاب به سمت ِازگِله می­رفتند از آنجاییکه ارتفاعات بَمو که مشرف به جاده بوده

دست نیروهای عراقی بوده، جیپ ایشان را مورد هدف قرار می­ دهند که جیپشان آتش می­گیرد و ایشان به شهادت می­رسند. وقتی می­خواستند

پیکرشان را به عقب بفرستند قسمتی از بدنشان در ماشین باقی می­ ماند که بعدا موقع انتقال ماشین آن را پیدا می­کنند که دیگر به عقب نمی­فرستند

و آن تکه از بدنشان را در محل قرارگاه فرماندهی ایشان به خاک می سپارند، که در حال آنجا روستایی نیز به وجود آمد مردم آن منطقه به این شهید بزرگوار ارادتی خاص دارند .
خلاصه
تعداد بازدید از این مطلب: 458
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


شهیدی که جنازه اش بوی عطر میداد

شـهیـد غـلامعـلی پـیـچـک فـرمـانـده سپـاه غـرب کـشـور

سردار خیبر شهید محمد ابراهیم همت

توی عملیات " مـطلـع الـفـجـر" تیر خورد به سینه و گردنش

همون جا افتاد و به آسمون پر کشید

درگیری شدید شد و نتونستیم پیکر مطهرش رو برگردونیم

یه هفته بعد بچه ها تصمیم گرفتن جنازه غلامعلی رو برگردونن

به هر سختی بود برگردوندیم خیلی تعجب آور بود

هر جنازه ای اگه یه هفته زیر آفتاب گرم جنوب بمونه حتما بو

می گیره و تغییر میکنه اما پیکر غلامعلی هیچ تغییری نکرده بود

خم شدم که صورتش رو ببوسم خدا شاهده بوی عطر می داد

چه عطر خوشبویی بود چه بوی گلی از پیکرش بلند میشد

دقت کردم دیدم بعد از یه هفته ، هنوز از گلوش خون تازه جاری میشه

انگار همین الان شهید شده باشه

تو وصیت نامه اش نوشته بود:

جنازه منو رو مین ها بندازین که منافقها فکر نکنن ما در راه خدا از

جنازمون دریغ میکنیم
 
 
تعداد بازدید از این مطلب: 499
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


دستای خالی

امام زمان این روز ها خیلی غریبه من بچه شیعه هیچ کاری براش نکردم جز اینکه فقط درد رو درداش گذاشتم خون به دل مهدی فاطمه کردیم مهدی فاطمه 1140 سال تنهاست  منتظر فقط فقط 313 نفر

به هر کدوم از ما بگن چقدر امام زمانتو دوست داری بدون معطلی میگیم خیلی اما وقتبی خوب رفتارمون نگاه میکنیم میبینیم هیچی میگیم امام زمان رو دوست داریم ولی اهنگ گوش میدیم میگیم امام زمان رو دوست داریم ول با نامحرم رابطه داریم میگیم امام زمان رو دوست داریم ولی حجابمونو رعایت نمییکنیم میگیم و میگیم ولی کو عمل من خودمو میگم

هیچ کار نکردم دستم جلو اامام زمانم خالیه  حتی نتونستم دلشو شاد کنم به جاش انگارر دل امامو خون کردم انقدر تنهاش گذاشتم  که حتی نمیتونم بگم شیعه علیم...

سرم جلو مادرش زهرا پایین روم سیاه که که کاری برای عزیزش نکردم فقط میگیم منتظریم ولی هیچ کدوم منتظر نیستیم ما حتی حاضر نیستیم به خاطرش از یکی از این کارا دست بکشیم

خدایا دستم خالیه  هیچی ندارم برای خوشی خودم دل مهدی فاطمه رو میشکنم ولی مهدی فاطمه با اینکه این همه داریم خون به دلش میکنیم باز ما رو دوست داره  وای وای ما چه میکنیم

 

آقا جان  فقط میتونم بگم شرمندتم  .....

یه کلیپ از غریبی امام زمان

http://www.aparat.com/v/4jd3u

تعداد بازدید از این مطلب: 443
موضوعات مرتبط: فرهنگی , شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


خاطره ای تکان دهنده از یک شهید…

خاطره ای تکان دهنده از یک شهید…

استاد قرائتی تعریف میکرد که ما آخوندهارو خیلی سخت میشه گریاند ! اما یکی از رزمندگان خاطره ای تعریف کرد که اشکمونو در آورد !

گفت : تو یکی از عملیات ها که شب انجام می شد قرار بود از جای عبور کنیم که مین گذاری شده بود …
مجبور بودیم از اونجا رد بشیم چاره ای جز این نداشتیم .

گفتیم کی داوطلب میشه راه رو باز کنه تا بتونیم عبور کنیم ؟ چندتا از رزمنده ها داوطلب شدند تا راه رو باز کنند … وقتی میخواستند راه باز کنند میدونستند که زنده نمی مونند .

چون با انفجار هر مین دست ، پا ، سر ، بدن یک جا متلاشی میشود ! داوطلب ها پشت سر هم راه افتادن برای باز کردن راه … صدای مین می آمد . همین زمان متوجه شدم یکی داره بر میگرده !

گفتم شاید ترسیده ! بالاخره جان عزیزه و عزیزی جان باعث شده برگرده… گفتم خودمو نشون ندم شاید ببینه خجالت بکشه !

بعد چند دقیقه متوجه شدم یکی داره میره سمت محل مین گذاری شده.. رفتم سمتش گفتم وایسا کجا میری ؟

گفت دارم میرم محل مین گذاری شده دیگه !! گفتم تو جزو کسائ بودی که داوطلب شده بودند چرا برگشتی ؟!

گفت : آخه پوتینم نو (تازه) بود خواستم اونو در بیارم با جوراب برم و بیت المال حیف و میل نشود . اون پوتین بمونه یکی دیگه ازش استفاده کنه…!!!

شهداء را یاد کنیم با عمل به وصیتهاشون …

تعداد بازدید از این مطلب: 476
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


تا کی تمام امتیازات برای خانواده شهدا و...
تا کی تمام امتیازات برای خانواده شهدا و...
مگر دیگر مردم حقی ندارند؟ مگر دیگران ایرانی نیستند؟
آری
علی پیروزمند برادر شهید و رزمنده و جانباز دیروز در شهر آبادان نگهبان توالت عمومی است ، و در کنار توالت در یک آلونک زندگی می کند او می گوید سالها پیش که به همه زمین می دادند به او هم دادند اما به علت عدم توانایی در ساخت زمین را پس گرفتند
2 نوه دارد ولی اسم آنان را نمی داند ولی خاطرات جنگ را ، آتش های دشمن را و نامردی روزگار را خوب می داند
او نگرانی ندارد اما می ترسد که شاید روزی به اتهام اینکه این شغل شریف و مکان تمیز را از سهمیه بنیاد شهید گرفته و حقش نبوده از دست بدهد
زیرا سایر مردم هم ایرانی هستند و همه باید مساوی باشند
او در پایان می گوید فقط می‌خواهم به مردم بگویم اگر همه چیزشان را از دست دادند، ایمانشان را از دست ندهند.»
درود بر مسئولینی که نگذاشتند پیشکسوتان جهاد و شهادت در پیچ و خم زندگی روزمره به فراموشی سپرده شوند

 
تعداد بازدید از این مطلب: 404
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


«بابای جعبه ای»
حرفی نمیزنی چرا «بابای جعبه ای»؟
خسته شدم بیرون بیا «بابای جعبه ای»
لطفا بلندتر کمی فریاد هم بزن
این جا نمی رسد صدا «بابای جعبه ای»
با آن قَدَت تو جا شدی آنجا ببین مرا
جا میشوم ببر مرا «بابای جعبه ای»
قد عروسکم شده ای باور کن ای عزیز
من‌‌ مادرت قبول؟ ها؟ «بابای جعبه ای»
تعداد بازدید از این مطلب: 496
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


عصای دستم
ﻣﺎﺩﺭ ﮔﻔﺖ: ﻧﺮﻭ، ﺑﻤﺎﻥ ! ﺩﻟﻢ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﭘﺴﺮﻡ ﻋﺼﺎﯼ ﺩﺳﺘﻢ ﺑﺎﺷﺪ ….

ﮔﻔﺖ: ﻫﺮ ﭼﻪ ﺗﻮ ﺑﮕﻮﯾﯽ ﻓﻘﻂ ﯾﻚ ﺳﻮﺍﻝ!

ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﯽ ﭘﺴﺮﺕ ﻋﺼﺎﯼ ﺍﯾﻦ ﺩﻧﯿﺎﯾﺖ ﺑﺎﺷﺪ ﯾﺎ ﺁﻥ ﺩﻧﯿﺎ؟؟؟؟

ﻣﺎﺩﺭﺵ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﮕﻔﺖ ﻭ ﺑﺎ ﺍﺷﻚ ﺑﺪﺭﻗﻪ ﺍﺵ ﻛﺮﺩ …

 
تعداد بازدید از این مطلب: 499
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


لبهای تشنه....
چند تا ترکش خورده بود و خیلی ازش خون رفته بود. انگار زمزمه می کرد. سرم را گرفتم جلو دهانش ببینم چه می گوید، با تقلا دست کرد قمقمه اش را درآورد، گفت: بده به راننده بولدوزر، حتما تشنه س.
درست می گفت، از سر شب آب نداشتیم بچه ها بخورند، شعبان قمقمه را از دستم گرفت و یک جرعه بالا کشید، بقیه ش را دادم به احمد.
برگشتم دیدم تکان میخورد، انگار بخواهد کاری کند، دولا شدم تو صورتش، دیدم دستش را برد سمت سینه اش و گفت: یااباعبدالله الحسین، با لبهای تشنه...

شبهای قدر کربلای 5، ص68
تعداد بازدید از این مطلب: 387
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0



عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود