هیهات من الذله
قُلْ یَعِبَادِى الَّذِینَ أَسرَفُوا عَلى أَنفُسِهِمْ لا تَقْنَطوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ.....
دوستــی دارم که با من است حتی از رگ گردن هم نزدیک تر ولی من از آن غـــــــــــــــــافلم!!!!!

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان رهروان و آدرس rahro.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)



wmode="transparent">

آمار مطالب

کل مطالب : 310
کل نظرات : 52

آمار کاربران

افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 162
باردید دیروز : 644
بازدید هفته : 3306
بازدید ماه : 3538
بازدید سال : 16149
بازدید کلی : 359620
هیهات من الذله

آقاى دانشمند محترم حاج شيخ محمد مهدى تاج لنگرودى فرمود: يكى از دوستانم  حجة الاسلام آقاى امامى ثيلى براى حقير نقل كرد كه در مسجد صاحب‌الزمان  واقع در خيان هلال احمر چهار راه عباسى، پاى منبر آقاى حاج ميرزاعلى آقاى  محدث‌زاده بودم، كه بالاى منبر فرمود: يكى از وعّاظ مشهور تهران عصر روز  آخر ذى الحجّة از منزل بيرون آمد كه شب اول محرّم به منبرهاى دهه‌ی عاشورا  كه وعده داده برسد، در وسط‌هاى كوچه پيرزنى آمد و گفت: آقا من از امشب تا  ده شب در منزل خودم روضه دارم لطفا تمام شب‌ها را تشريف بياوريد و براى ما  روضه بخوانيد.
واعظ گفت: من وقت ندارم. پيرزن گفت: هر وقت شب به  منزل برگشتيد تشريف بياوريد، اگرچه به اندازه‌ی چند دقيقه باشد، واعظ با  كمال خونسردى و بى‌ميلى جواب مثبت داد كه مى‌آيم.
شب اول محرّم كه  دير وقت از روضه برگشته بود به همان منزل رفت. پرچم سياه كوچكى ديد كه  بالاى در آويزان است و روى پرچم سلام بر حسين شهيد نوشته، چون در باز بود  با گفتن يك يااللّه وارد شده، به درون اطاقى وى را راهنمائى كردند، وقتى  وارد شد ديد سه يا چهار نفر زن با چادر مشكى نشسته‌اند و چون صندلى نداشت،  خشت و آجر را بروى هم گذاشته‌اند تا به عنوان منبر از آن استفاده شود. آقاى واعظ روى منبر نشست و بعد از خطبه چند جمله از فضائل حضرت سيد الشهداء(ع) گفت و روضه خواند و زن‌هاى حاضر در مجلس گريه كردند و با جمله صلى اللّه  عليك يا اباعبداللّه و دعا كردن به مجلس خاتمه داد و اين كار تا چند شب  ادامه داشت.
ولى شب پنجم يا ششم از مجالس مهم شهر برگشت و با خود  گفت خوب است امشب منزل پير زن را ناديده انگاشته و نروم. او به منزل خود  رفت و شام خورد و به درون بستر رفت كه بخوابد. به محض آنكه خوابيد حضرت بى  بى عالم صدّيقه طاهره فاطمه زهرا سلام اللّه عليها را در خواب ديد، خدمت  حضرتش عرض ادب كرد. ولى بى بى نسبت به واعظ بى‌اعتنا بود، واعظ لرزيد و  گفت: مگر از من خطائى سرزده كه اينگونه به من بى‌مهريد؟ حضرت فرمود: چرا آن پيرزن را منتظر نگهداشتى و نرفتى!؟
واعظ از خواب برخاست و تند تند  لباس پوشيد و رفت، ديد پيرزن دم در ايستاده و نگاه به راه مى‌كند. به محض  آنكه آقا را ديد گفت چرا اينقدر ديركردى؟ واعظ كه قلبش مى‌طپيد و از چشمانش اشك مى‌باريد چيزى نگفت و به درون منزل رفت و از هر شب بهتر روضه خواند و  برگشت، فهميد هرجا روضه امام حسين عليه السلام هست آنجا صاحب عزا بى بى  عالم حضرت فاطمه زهرا سلام اللّه عليها هم هست.

کتاب معجزات سید الشهداء علیه السلام بعد از شهادت


تعداد بازدید از این مطلب: 617
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:









عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود