نفس كشيدن ممنوع
قُلْ یَعِبَادِى الَّذِینَ أَسرَفُوا عَلى أَنفُسِهِمْ لا تَقْنَطوا مِن رَّحْمَةِ اللَّهِ.....
دوستــی دارم که با من است حتی از رگ گردن هم نزدیک تر ولی من از آن غـــــــــــــــــافلم!!!!!

تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان رهروان و آدرس rahro.LoxBlog.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.







نام :
وب :
پیام :
2+2=:
(Refresh)



wmode="transparent">

آمار مطالب

کل مطالب : 310
کل نظرات : 52

آمار کاربران

افراد آنلاین : 1
تعداد اعضا : 0

کاربران آنلاین


آمار بازدید

بازدید امروز : 141
باردید دیروز : 644
بازدید هفته : 3285
بازدید ماه : 3517
بازدید سال : 16128
بازدید کلی : 359599
نفس كشيدن ممنوع

برگه اول
از روزي كه خرمشهر آزاد شده، بمب هاي شيميايي امان اين شهر ويران شده را بريده است. به همراه برادر مسرور بايد يك گروه خارجي را همراهي كنيم تا از خرمشهر بازديد كنند. چند پيرمرد كه مي گويند پروفسور هستند به همراه چند عكاس اروپايي و يك عكاس ايراني، اروپايي ها با ديدن من تعجب كردند. شايد انتظار نداشتند نوجواني را در قد و قواره و شكل و شمايل من در لباس نظامي ببينند.
با اين كه خطر آلودگي شيميايي در مناطقي كه بازديد مي كرديم، شديد نبود، اما همه گروه از ماسك و بادگير استفاده كردند.
يكي از پيرمردها به نام پروفسور هندريكس كه از بقيه سرزنده تر بود، سعي مي كرد با من ارتباط برقرار كند. دست آخر هم يك خودكار به من هديه داد. لابد فكر مي كرد من با پدرم به پيك نيك آمده ام و اين لباس را هم از سر شيطنت كودكانه به تن كرده ام.
پروفسور هندريكس به يكي از خبرنگاران مي گفت، اگر يك سرباز ايراني با تجهيزات كامل پدافند شيميايي هنگام بمباران در خرمشهر مي ماند. حتما كشته مي شد. زيرا اين حجم مواد شيميايي حتما به پوست و ريه او نفوذ مي كرد.
با خودم فكر مي كنم آيا اين اروپايي ها مي توانند باعث شوند صدام از عواقب اين كار بترسد.
دوستم ياسر مي گويد، اين اروپايي هاي... از يك طرف مواد شيميايي را به صدام مي دهند و از يك سو مي آيند بررسي كنند چقدر پدر ما را درآورده، تا بمب هاي شيميايي بهتري درست كنند.
برگه دوم
امروز با ياسر به بيمارستان ساسان تهران رفتيم. يكي از بچه محل هايشان كه در گردان عمار است تازه از اتريش برگشته. آن ها يك گروه بودند كه براي درمان تاول هاي شيميايي به آنجا رفتند. سه نفر از گروه به شهادت رسيده اند.
تعريف مي كرد در بيمارستان اتريش، اجازه ملاقات با هر كسي را نداشتند. بيشتر، دانشجويان ايراني مقيم اتريش دور و برآ ن ها بودند و غذاي ايراني براي آن ها مي بردند. يكي از آن ها به نام دكتر نهاوندي كه رئيس انجمن اسلامي دانشجويان اتريش بوده تصميم مي گيرد براي آن سه نفر كه شهيد شدند تشييع جنازه راه بيندازد. اما پليس اجازه نمي دهد. آن ها هم سه تا جعبه خالي با روكش پرچم ايران در خيابان روي دست مي گيرند. جمعيت زيادي از مسلمانان تركيه و ايراني و عرب جمع مي شوند. پليس فكر مي كند آن ها جنازه اند، حمله مي كند و با جعبه هاي خالي روبه رو مي شود!
بنده خدا از اروپا فقط يك تخت و يك اتاق را ديده است و چند تا خاطره از دانشجويان.
برگه سوم
ديشب بچه هاي گردان زهير همه، شيميايي شدند و به عقب رفتند. تمام جزيره مجنون آلوده است. ما هم بايد تا فردا برگرديم. سيد كه از قديمي هاي جنگ است مي گويد قبل از آزادي خرمشهر، عراق فقط چند بار از گاز اشك آور و تهوع آور استفاده كرد. اما بعد از فتح خرمشهر، انواع و اقسام بمب هاي شيميايي نيست كه مرتب روي بر بچه ها نريخته باشد.
بايد ضربه فتح خرمشهر خيلي كاري بوده باشد كه صدام تير خلاص خودش را بزند و از يك سلاح ممنوعه استفاده كند. آن هم اين قدر علني.
چند روز پيش برادر مسرور را ديدم، مي گفت آن پيرمردي كه از تو خوشش آمده بود، دوباره به ايران آمده است. او از سفر قبلي مقداري موي سر يك زن كه در بيمارستان اهواز در اثر تماس با گاز خردل شهيد شده را با خود به بلژيك برده است. خبرنگارها گفته اند دروغ مي گويي كه عراق از گاز خردل استفاده كرده است.
پروفسور هندريكس در شيشه را كه موهاي زن در آن بوده، باز مي كند و مي گويد اين موها را لمس كنيد اگر دروغ باشد كه هيچ اتفاقي نمي افتد ولي اگر راست گفته باشم و دست شما تاول بزند، كاري از من برنمي آيد. چون سولفو موستار (خردل) پادزهر ندارد!
تازه متوجه شدم چه بايكوت خبري شديدي عليه ما حكمفرماست.
برگه چهارم
امروز صبح در جفير بچه هاي لشكر را ديدم كه دم بهداري صف كشيده اند. مي گفتند گاز اعصاب خورده اند. عصبي و وحشت زده به خود مي لرزيدند. صحنه رقت انگيزي بود. بچه هاي دوست داشتني و نترسي كه هيچ كس حريف آنها نمي شود، به بيماران رواني تبديل شده بودند.
با خودم فكر كردم دشمن چقدر حقير و زبون است كه به جاي مقابله مردانه و رودررو از سم استفاده مي كند. شايد دشمنان ائمه هم از وحشت رويارويي با آن ها به سم روي مي آوردند. چنين دشمني مي ترسد به حقانيت حريف و به قدرت و توان او اقرار كند. قانون جنگ مي گويد بايد در مقابل كسي كه توان بيشتر دارد و حق با اوست، تسليم شد.
در اين جنگ، هم حق با ماست و هم توان و روحيه ما بالاتر است. پس چرا صدام تسليم نمي شود و هر چه در ميدان جنگ كم مي آورد، با سلاح شيميايي جبران مي كند؟
برگه پنجم
اولين بار است فاو را مي بينم. به نظرم فرماندهان عراقي ديوانه شده اند كه دستور مي دهند اين قدر مواد شيميايي در اين شهر خالي شود! شايد ياد از دست دادن خرمشهر افتاده اند. اين جا ديگر مثل مناطق ديگر كسي پس از حمله شيميايي به عقب نمي رود. بچه ها مي ايستند تا ديگر توان شان تمام شود. هر كس اين جا نفس بكشد آلوده مي شود. صادق مي گويد از شنود قرارگاه خبر گرفته يك گردان عراقي هم شيميايي شده، جهت باد مكر دشمن را به خودش برگردانده. گرچه آن بدبخت هايي كه شيميايي شدند به احتمال قوي جيش العربي بوده اند. سرفه و سوزش چشم اينجا طبيعي است. هر كس مي آيد دست خالي برنمي گردد.
فكر نكنم بتوانم تا فردا دوام بياورم.
آيا فاو در صفحه زمين به فراموشي سپرده شده است؟ چه كسي جز خدا مي بيند ظلمي را كه در اين شهر رخ مي دهد؟
برگه ششم
چند هفته اي است، كه صالح، يك كبك را كه بالش زخمي شده نگهداري مي كند. وقتي به خط آمديم. چون كسي در كرخه نماند، مجبور شد پرنده را با خود به خط مقدم بياورد. بيشتر از چند متر نمي تواند بپرد ولي پاهاي تيزي دارد.
بعد از ظهر پريروز كه خط از هميشه آرام تر بود، صالح رهايش كرده بود، هوايي بخورد. ديگر جلد شده بود. وقتي مستقيم به سمت عراقي ها رفت، زياد نگران نشديم. عصر بود. غير از چند نفر كه نگهباني مي دادند، بقيه در حال استراحت بودند. صالح كنار من، مقابل در سنگر دراز كشيده بود و چفيه اش را روي صورتش انداخته بود كه ناگهان با پرت شدن چيزي روي سينه اش، همه از جا پريديم. باور كردني نبود كبك بيچاره در حالي كه از چشم و دهانش ترشحات كف مانند خارج مي شد، در دستان صالح جان داد، لحظاتي در حيرت گذشت تا با فرياد يكي از بچه ها كه شاهد وضع پرنده بود، همه به خود آمديم. بلافاصله از سنگر بيرون پريد و داد كشيد: شيميايي زدند! شيميايي!
حدس او درست بود. پرنده بيچاره به محل اصابت بمب شيميايي نزديك تر بود و پيغام رساني اش كه با مرگش همراه بود، سبب شد يك گردان به موقع خبر شوند و ماسك ها را بزنند.
عامل تاول زاي خردل زده بودند. به زودي محلش كشف شد و چاله بمب ها با خاك پوشانده شد و محدوده آلوده تعيين شد.
با ديدن اين صحنه تازه فهميدم مفهوم سلاح كشتار جمعي چيست! سلاحي كه هر جان داري را بي جان مي كند. در اين فكرم كه زورمداران و اسلحه سازان منتظر نمي مانند تا سلاحي متعارف شود و سپس از آن استفاده كنند؟ آيا اين كه در عقبه خط در حال تردد يا كاري هستي و ناگهان يك توپ اتريشي بدون سوت يا هيچ نشانه اي كنارت منفجر مي شود، غيرمتعارف نيست؟
صدام ملعون هم اين وظيفه را به عهده گرفته است تا سلاح شيميايي را متعارف كند! آيا اين از مصاديق پيشرفت سلاح جنگ افروزان است؟ تا كسي نبيند، در نمي يابد چه تفاوتي ميان سلاح شيميايي و سلاح هاي متعارف وجود دارد.
برگه هفتم
همين امروز صبح به كانال ماهي رسيديم. شلمچه از مناطق بسيار آلوده است. امروز براي سومين بار شيميايي زدند. حالم به هم ريخته است. همراه بقيه به عقبه آمده ام. در بيمارستان با ديدن وضع بچه ها خجالت مي كشم بگويم شيميايي شده ام.
تاول هايي روي پشت يكي از بچه هاست كه نيمي از پشت او را پوشانده، چشم عده اي نمي بيند و ترشحات ناجوري دارد. نفس ها بريده بريده است. حتي با اكسيژن به زحمت نفس مي كشند، انگار ريه شان پر از آب است.
چشم بعضي ديگر سرخ شده و عصبي و به هم ريخته مي لرزند. برخي آرام دراز كشيده اند. برخي نشسته اند و نمي توانند دراز بكشند. اوضاع وخيمي است.
كسي را نديدم روحيه اش را باخته باشد. ولي وضعيت بلاتكليفي است. اگر قرار باشد جنگ اين طور پيش برود چه مي شود، صدام از انواع و اقسام بمب هاي شيميايي استفاده كند و ما سكوت كنيم و هيچ كس به داد ما نرسد.
برگه هشتم
امروز از گردان مرخصي گرفتم و همراه برادرم كه در لشكر مسئوليتي دارد به يك روستاي مرزي در استان كردستان رفتيم. متاسفانه تا آخر سفر هم نفهميدم نام اين روستاي كوچك چيست؟ چون تمام مردم آن به شهادت رسيده اند. آن هم با گاز شيميايي اعصاب. هنوز يك ماه از حمله شيميايي صدام به حلبچه با گاز اعصاب نگذشته است و برخي صحنه ها كه در فيلم ها و عكس ها از حلبچه ديده ام برايم تداعي مي شود. گاز اعصاب بلافاصله پس از تاثير بر انسان ها و حيوانات و مرگ آني آن ها، در محيط تجزيه مي شود و اثري در آب و خاك محيط به جا نمي گذارد. تنها با بررسي كيفيت مرگ افراد مي توان نوع گاز را تشخيص داد.
در حلبچه، مردم هنگام فرار بر زمين افتاده و جان داده بودند و آثاري از زجر و درد در آن ها ديده نمي شد. اما مردم اين روستاي كوچك كه با ده بمب مورد حمله قرار گرفته، پس از درد و زجر فراواني به شهادت رسيده اند. چنگ زدن به موي خود، لباس يا خاك را در غالب آن ها ديدم.
ظاهرا گاز اعصابي كه در حلبچه استفاده شده بود، اول مغز را از كار مي اندازد، لذا مرگ در آرامش رخ مي دهد. در حالي كه در اين نوع گاز، تا آخرين لحظه جان دادن، مغز هوشيار است و ريه در اثر واكنش طبيعي خود پر از آب مي شود و خفگي با ريه پر از آب خيلي دردناك است.
به نظرم رسيد اگر سلاح هسته اي منفور است، لااقل به دليل هزينه تكنولوژي بالايي كه نياز دارد در دست كساني است كه حداقل براي اعتبار بين المللي خود هم كه شده در مقابل هر واكنش كوچكي از آن استفاده نمي كنند. اما سلاح شيميايي كه تيتر يكي از روزنامه ها آن را سلاح هسته اي فقرا ناميده بود، مي تواند در دست هر بي سروبي پايي نظير صدام باشد تا به هر دليل از آن استفاده كند. استقبال مردم حلبچه از ايرانيان وجود حقير او را به خشم آورد و دستور استفاده از گاز اعصاب با مرگ آسان را داد و معلوم نيست با چه خصومتي دستور بمباران وسيع اين روستا را داده تا از مرگ زجرآور آن ها لذت ببرد.
برگه نهم
امروز با يك دخترچه در بيمارستان ساسان آشنا شدم. از سردشت آمده است. سه سال از پايان جنگ مي گذرد و يك دختر بچه پنج ساله كه به شدت دچار عارضه هاي شيميايي است. از مادرش پرسيدم، گفت در حادثه هفتم تيرماه 66 شيميايي شده.
بعد توضيح داد آن روز صدام با 9 بمب خردل شهر مرزي سردشت را مورد حمله قرار داده كه حدود صدنفر به شهادت رسيده اند و چند هزار نفر شيميايي شدند.
يادم آمد حلبچه در اسفند همان سال مورد حمله شيميايي قرار گرفت. گاز اعصاب همه مردم شهر حلبچه را در جا كشت و صحنه هاي دلخراشي به وجود آورد. به همين دليل همه جا ي دنيا حلبچه را شناختند. اما چون سردشت يك شهر ايراني بود و تبليغ در مورد آن ممكن بود روحيه مردم را تضعيف كند، در سكوت ماند. الان چه بايد كرد؟
دخترك، سرفه هاي شديدي مي كند. مادرش براي پزشك مشكلاتش را مي شمارد. سرماخوردگي هاي پياپي، سوزش چشم و بوي بد دهان، و شايد مشكلاتي كه خودش هم نمي دانست.
مادرش مي گفت سالي دو سه بار مجبور است براي درمان به تهران بيايد و بنياد مستضعفان و جانبازان هنوز آن ها را جانباز نشناخته است. او مي گفت مثل او صدها نفر در سردشت هستند و چون سردشت امكانات تخصصي ندارد مجبورند به اروميه يا تهران يا شهرهاي ديگر بروند. اين ديگر يك مظلوميت مضاعف است.
برگه دهم
بنياد مي گويد تا درصد تعيين نشود، هيچ هزينه درماني تعلق نمي گيرد. چند آزمايش ريه داده ام هزينه اش صد و بيست هزار تومان شده است. گفتند بايد از بيمه بگيري. در سالن انتظار بيمه در نوبت نشسته، روزنامه مي خواندم. ناخواسته حرف هاي دو خانم پشت سري را مي شنيدم. معلوم است اغلب حرف ها در مورد چيست!
- مهناز رو؟ آره هفته پيش تو هفت حوض ديدمش. يه خواستگار براش اومده شيميايه! گفتم نري زنش شي ها! اينها بچه دار نمي شن! خودش هم يك چيزهايي...
صدايم كردند و بلند شدم. خانمي از پشت كيوسك شماره شناسنامه خواست. اولش نشنيدم چه مي گويد سرم را جلوي پنجره شيشه اي بردم، بوي دهانم به او خورد با حالت چندش ناكي عقب رفت. برگه ها را گرفتم و به اتاق وارد شدم. خانمي برگه ها را وارسي كرد و پرسيد: حالش بده؟ لابد حدس زده بود كسي با چنين آزمايش هايي در اين بعدازظهر گرم تابستاني بايد زير كولر خارجي اكسيژن ساز در حال استراحت باشد.
نخواستم بگويم خودم هستم.
گفتم: شيمياييه! بدون اين كه سرش رو بلند كنه گفت: آخ اي ! اين ها مي ميرند همه شان، نه؟!
هفته گذشته تلويزيون فيلم تكراري يك جانباز شيميايي را پخش مي كرد كه سرطان داشت. معلوم نبود چرا صورتش ورم شديد كرده بود. احتمالا سيستم ايمني بدنش از كار افتاده بود. اسمش محمدرضا شاهرخ بود.
عاقبت هم شهيد شد.
مجيد مي گفت هر وقت شبكه خبر اين جانبازهاي شيميايي دم شهادت را با آن وضع رقت انگيز نشان مي دهد دخترم مي پره بغلم ميگه: بابا تو هم اين طوري مي شي؟
مي گفت هر شب كه اخبار تشييع جنازه يك شهيد شيميايي را نشان مي دهد، تا چند روز خانواده من به هم مي ريزد. هر تماس تلفني كه مي شود، منتظر يك خبر از من هستند. خانه كه هستم دخترم از مدرسه مي آيد اول مي پرسه: باباكو؟!
برگه يازدهم
امروز بالاخره قرار است كميسيون پزشكي بنياد مستضعفان و جانبازان تكليف من را معلوم كند.
پس از چند سال پيگيري اداري و درمان، با هزينه شخصي، هنوز بنياد مرا جانباز شيميايي نمي داند! چند ماه است آزمايش هاي تنفسي و خون و غيره و معاينه كردند و فرم پر كردند. هنوز اميد ندارم آبي از اين ها گرم شود. وضع من كه اين همه سفارش كننده دارم اين است، بقيه چه مي كشند؟
در كوران جنگ فكر مي كردند مهم ترين مشكلي كه گاز خردل ايجاد مي كند، مشكل پوستي است. چون تاول هاي شديد روي بدن رزمنده ها ظاهر مي شد. بعد فكر كردند مشكل چشم حادتر از مشكل پوست است. چون پوست پس از مدتي بهبود پيدا مي كند ولي چشم تازه مشكلاتش شروع مي شود.
الان پس از گذشت سال ها از پايان جنگ، دريافته اند مشكل اصلي مصدومان شيميايي، مشكل ريه است. كسي هم كه ريه اش را از دست بدهد، درماني ندارد.
احتمالا چند سالي هم بايد بگذرد تا بفهمند هر كس در منطقه آلوده بوده، بايد تحت آزمايش و درمان قرار بگيرد. از جمله آن رزمنده اي كه الان دور از امكانات پزشكي در روستايي مشغول دست و پنجه نرم كردن با مشكلاتي است كه نمي شناسد.
نگاه مردم هم به شيميايي ها بهتر از اين نيست. ظاهر سالم را مي بينند و نمي دانند اين آدم نه مي تواند بدود نه مي تواند از پله بالا برود، نه در آلودگي شهر تردد كند و نه نفس راحت بكشد.
برگه دوازدهم
در سالن انتظار بيمارستان نشسته ام كه يكي از بچه هاي شيميايي با ماسك وارد مي شود. او را پيش از اين ديده ام ولي سلام و عليك نداريم. به سراغ اطلاعات مي رود. مردي آنجا سيگار مي كشد. ريه اش تحريك شده و در حالي كه سرفه هايش شروع شده به مرد اشاره مي كند تا سيگارش را خاموش كند.
مرد، نگاه سنگيني به سر تا پايش مي اندازد و با چند پك عميق سيگار را در جاسيگاري سطل بيمارستان خاموش مي كند. سرفه هاي بنده خدا امانش را بريده، با چهره اي سرخ شده و چشمان خيس و سرفه هاي عميق و چندش ناك از بيمارستان بيرون مي رود.
يك خانم و آقاي آنچناني كنارم نشسته اند. مي شنوم كه مرد مي گويد: بيمار سلي آمده اين جا همه را آلوده كند. صاحاب ندارد اين بيمارستان!
به بخش ديگري مي روم ظاهرا ماده ضدعفوني كننده زده اند، ريه ام تحريك مي شود. ماسك مي زنم. دختر قشنگي جلب ماسك من شده، سمت من مي آيد و خيره خيره نگاه مي كند. يك شكلات به او مي دهم، مادرش متوجه است. لحظه اي بعد مادرش را مي بينم كه شكلات را از دستش گرفته در سطل آشغال مي اندازد و دستان دخترك را با دستمال كاغذي پاك مي كند. بايد به طبقه بالا بروم. منتظر آسانسور هستم. جمعيت زياد است. در آسانسور باز مي شود و من همراه جمعيت داخل مي شوم. همه فشرده ايستاده اند. دو زن جا مي مانند. يكي به من اشاره مي كند و مخصوصا بلند مي گويد: مردم رعايت ندارن! هجوم ميارن تو آسانسور! ناسلامتي جوونيد، دو طبقه رو با پله برويد.
در آسانسور بسته مي شود از داخل آينه براندازي مي كنم، در اين جمع تنها جوان، من هستم!
كارم تمام شده و از در بيمارستان بيرون آمده ام. يك جانباز ويلچري مي خواهد به خيابان برود ولي پل مناسبي نيست. دو نفر سعي مي كنند او را از جوي عبور دهند. تلاش زيادي مي كنند ولي بالاخره به دليل بي تجربگي، ويلچر سرنگون مي شود و جانباز نقش زمين مي شود. خدا رحم كرد توي جوي لجن نيفتاد.
عجب روزي بود امروز!
برگه سيزدهم
امروز همراه دو نفر از بچه هاي شيميايي به آلمان آمديم و در خانه جانبازان در شهر كلن اتاقي به ما دادند. اين خانه قديمي و اشرافي در تصرف پدر زن سابق شاه معدوم بوده. كلن شهر خوش آب و هوايي است. به دور از هياهوي شهرهاي صنعتي، مقابل خانه جانبازان، رودخانه راين است. كنار رودخانه فضاي دل انگيزي است براي نشستن. جاي همه بچه هاي جنگ خالي!
اين جا فهميدم در جمع، براي پنج شش نفر از سي چهل هزار جانباز شيميايي كه مي گويند داراي پرونده اند، امكان چنين سفري مهيا مي شود؟
نمي دانم چند هزار بسيجي عاشق اين جا روي نيمكت نشسته اند و بعدها به شهادت رسيده اند. فضاي عجيبي بر اين محيط حاكم است. شايد هم فقط من چنين حسي دارم.
آيا مردم خواهند دانست جوانان شان در غربت چه دردها و رنج هايي را تحمل كرده اند؟ چه دلتنگي هايي در كنار كارون و دز و اروند و كرخه و چه بغض هايي در كنار راين.
برگه چهاردهم
در اين سفر با يك خانم جوان آشنا شدم كه با همسرش براي درمان به آلمان آمده است. باز هم حادثه هفتم تيرماه شصت و شش 9بمب خردل كه به شهر سردشت اصابت كرد. وقتي بمب در ده متري منزل خانم پروين واحدي منفجر مي شود، او در حمام بوده است. مي شود حدس زد گاز خردل كه به پوست خشك و دست و صورت بچه آن آسيب را مي رساند، او را به چه وضعيتي انداخته باشد. در همان زمان به دليل وخامت حالش به اتريش اعزام شده و پس از قطع علائم حياتي به سردخانه منتقل شده است و به طور تصادفي بخار جمع شده در نايلون مقابل بيني اش، او را نجات داده و دوباره به زندگي بازگشته است.
اوتعريف مي كرد پس از اصابت بمب، گرد سفيدي بر سر و صورت بچه هايي كه در كوچه بازي مي كردند پاشيده و الان هم آن ها زنان جوان صاحب فرزندي هستند كه نيمي از عمرشان را مجبورند در بيمارستان سپري كنند. يكي نفر را هم نام برد كه در آن تاريخ سرباز بوده و هنگامي كه با شنيدن خبر حمله شيميايي، به سردشت مي رسد، در مي يابد مادر و پدر و مادر بزرگ ها و پدر بزرگ ها، عمه ها و عموها، خاله ها و دايي هايش، همه و همه را از دست داده است. از آنجا كه مصدومان سردشت در بيمارستان هاي كشور پراكنده شده بودند، براي ديدن برادرش به مشهد مي رود و مي فهمد روز قبل به شهادت رسيده است. سپس به تبريز مي رود تا خواهرش را ببيند و در مي يابد صبح همان روز به شهادت رسيده است. حتي نقل اين خاطرات هم آزاردهنده است. مي گفت سردشت يك بيمارستان فوق تخصصي دارد كه فقط پزشكي عمومي دارد. اين بيمارستان با همكاري سازمان منع سلاح هاي شيميايي OPCW و دفتر مقام معظم رهبري تاسيس شده است.
مردم سردشت همگي اهل سنت هستند و اين شهر تنها شهر كردنشين در استان آذربايجان شرقي است! در طول جنگ هرگز اين شهر كه چند كيلومتر بيشتر با مرز فاصله ندارد، از ساكنان غيرنظامي خالي نشده است. مردم اين شهر در طول جنگ به بمباران هاي هواپيماها عادت داشته اند و حتي مي گفتند اگر براي هواپيماهاي عراقي هنگام بازگشت بمبي باقي مي مانده، حتما آن را در سردشت خالي مي كرده و مي رفته. اما اين بار، گاز خردل صد و سي شهيد و هزاران مصدوم شيميايي بر جاي گذاشت.
برگه پانزدهم
ديروز صبح براي اولين بار دكتر فراي تاگ با دوربين كوچكي كه سر يك لوله هدايت شونده است و تصوير را داخل يك تلويزيون نشان مي دهد، مرا معاينه كرد. بلافاصله پرسيد: «چه كسي تو را عمل كرده است؟» گفتم در تهران عمل شده ام. مدتي مكث كرد و با تاسف گفت: «كاش دست نمي زد!»
پرسيدم چرا؟ و مترجم پرسيد. اما او فقط سرش را تكان داد!
امروز براي معاينه و مشورت با يكي از پزشكان اتريشي به وين آمده ام. در مسير بيمارستان مجبور شديم تاكسي بگيريم. راننده تاكسي يك ايراني بود كه شش سال پيش پناهنده اجتماعي شده بود. در اثناي صحبت دريافتم عمليات خيبر شيميايي شده. وضع خوبي نداشت و كورتن زيادي مصرف مي كرد.
پس از آن كه صحبت ها گل انداخت و از همه جا و همه چيز گفتيم و شنيديم، پرسيدم: «واقعا چرا پناهنده شدي؟» در جواب پرسيد: «از خدمات درماني و وضع زندگي ات راضي هستي؟» جواب مشخص ندادم. گفت در وين ايرانيان زيادي هستند و غير از او جانبازان بسياري نيز زندگي مي كنند. او از شرايط زندگي و درمان در اين كشور راضي بود. مي گفت تنها كشور اروپاي غربي كه در تلويزيون رسمي اش اعلام كرده صدام عليه ايران شيميايي استفاده كرده، اتريش است.
در انتها به شوخي گفت: «اگر در جنگ هاي امپراطوري عثماني و امپراطوري اتريش، يك تركش ريز به من خورده بود الان نانم در روغن بود.»
برگه شانزدهم
امروز جواب آزمايش معده دوستم نادعلي هاشمي آمد. سرطان است! از آثار گاز خردل. به آرامش او غبطه مي خورم. از وقتي جواب آزمايش را شنيده، جك گفتن هايش بيشتر شده. راستي چرا اين قدر بچه هاي شيميايي آرام اند؟ اينجا بقيه جانبازان را هم مي بينم. براي عمل دست يا پاي يا عمل زيبايي آمده اند. كساني كه نيمي از صورتشان رفته. ولي بچه هاي شيميايي با طراوت تر، مظلوم تر و آرام ترند. وقت كمبودها، وقت بداخلاقي مسئولان و ظلم هاي آشكار، صبورترين ها شيميايي ها هستند. فكر مي كنم چون مرگ لحظه به لحظه همراه ماست! مگر همراه بقيه نيست؟ هست ولي متوجه نيستند!
انسان ها غافلند و بچه هاي شيميايي در هر نفس به خود يادآوري مي كنند كه اين نفس هاي به شمار افتاده روزي پايان خواهد يافت.
قصه غريبي است. انسان ها براي برآورده كردن نيازهاي خود تلاش مي كنند و همه اين دوندگي ها خلاصه مي شود در آب و غذا و خانه. اما آن چه بدون زحمت براي همه انسان ها و حيوانات و گياهان مهيا است، هواست و همين هوا از ما شيميايي ها دريغ مي شود.
برگه هفدهم
يك گروه مستندساز از تهران آمده اند و مشغول مصاحبه با دكتر محور رئيس جديد خانه جانبازان در كلن هستند. من در اتاق مجاور مشغول هستم. صداي دكتر محور به خوبي شنيده مي شود. او متخصص بيهوشي است. نمي دانم الان در حال ضبط هستند يا نه. چون حالت صحبت كردنش طوري است كه انگار براي خودشان توضيح مي دهد. مي گو يد در فاصله بين بيهوشي و قطع شدن نفس تا رد كردن لوله و اتصال اكسيژن، فشار زيادي به بيمار وارد مي شود و اغلب آن چه درون دارند از فحش و ناسزا بيرون مي ريزند. اصولا كمبود اكسيژن بدجوري آدم را به هم مي ريزد. اما عجيب است، جانباز شيميايي كه دچار كمبود مزمن اكسيژن هستند از ديگر بيماران آرام ترند.
سپس خاطره اي از آقاي كلاني مي گويد كه اهل اصفهان است. او خود تعريف كرده كه هميشه نيمي از شب را بيدار مي ماند تا راحت تر نفس بكشد و نيمي ديگر را همسرش بيدار مي ماند و مراقب اوست كه در خواب نفس اش قطع نشود. مي گويد وقتي به او گفتند ديگر در آلمان كاري برايت نمي شود انجام داد، بسيار آرام مهياي بازگشت به تهران شد. كلاني يك ماه قبل شهيد شده است و من افسوس مي خوردم كه چرا نتوانستم او را ملاقات كنم.
برگه هجدهم
امروز عاشوراست. ايرانيان از سراسر آلمان براي مراسم به خانه جانبازان در كلن آمده اند.
سينه زني و نوحه و قيمه امام حسين عليه السلام.
پس از ناهار يك ايراني مقيم آلمان به نام رهنما، از ما سه نفر شيميايي خواست با او در كنار راين صحبت كنيم. او وكيل است و مي گويد ما مي توانيم از شركت هايي كه به صدام كمك كرده اند سلاح شيميايي توليد كند شكايت كنيم و غرامت بگيريم.
يكي از دوستان مي گويد، حراست بنياد مستضعفان و جانبازان گفته اگر كسي اقدامي كند، سفرهاي درماني اش لغو مي شود. دست آخر رهنما كارت خود را به ما داد و رفت و من مقابل رود آرام راين نشسته ام و با خود مي انديشم، چرا چنين حقي از ما سلب شده است؟
آيا شكايت ما پشت كردن به نظام جمهوري اسلامي است؟
آيا اين سدهايي نيست كه خودمان براي خودمان ساخته ايم؟
ما كه وارد چنان جنگ سختي شديم، چرا بايد از اين جنگ ها بترسيم؟
جنگ فرهنگي، جنگ ديپلماتيك، جنگ حقوقي!
آيا ما ضعيف هستيم؟
برگه نوزدهم
چند ماه پيش يكي از بچه هاي جانباز كه تازه از بيمارستان هم مرخص شده بود، شبانه دچار خونريزي شديد بيني مي شود. پزشك بيمارستان بر بالينش مي آيد و آنقدر گاز استريل را در بيني اش فشار مي دهد كه چشمش نابينا مي شود. بنياد مستضعفان و جانبازان براي او وكيل مي گيرد و عليه بيمارستان شكايت مي كنند.
امروز بعد از ماه ها تلاش بي ثمر، وكيل بيمارستان به اين دوست جانباز، يك برابر و نيم مبلغ درخواست ديه اش را پيشنهاد داده تا دست از شكايت بردارد و آبروي بيمارستان حفظ شود.
او هم پذيرفت.
آن همه جانباز مستضعف را بنياد مستضعفان و جانبازان به مقابل سفارت آلمان كشاند و باعث شهادت چند نفرشان شد كه چه بشود؟ بنياد كه متولي كار جانبازان است و بايد در پي شكايت از حاميان توليد سلاح هاي شيميايي باشد، چرا دست در كاسه آلماني ها، قراردادهاي تجاري مي بندد؟مي گويند بيش از چهل هزار جانباز شيميايي پرونده دارند. آيا در طول اين سال ها كار پژوهشي روي آن ها شده است؟ يا به درمان پنج شش نفر در بيمارستان هاي خصوصي آلمان بسنده شده است؟ درمان مصدوم شيميايي نياز به كار پژوهشي دارد كه در بيمارستان هاي دولت معني دارد، بنياد يك پژوهشكده هم دارد ولي بيشتر به دكور مي ماند و ممر درآمدي براي چند پزشك و كارمند.
برگه بيستم
ديگر پس از اين همه سفر، به اندازه اي آلماني ياد گرفته ام كه گليم خودم را از آب بيرون بكشم و بدون مترجم از كلن تا بوخوم يا همر سفر كنم و در بيمارستان بستري شوم. ولي با غربت چه مي شود كرد؟
امروز در بيمارستان منتظر آسانسور بودم، پيرزني آلماني به همراهش گفت: «اين ها اهل كجا هستند؟ اين واقعا مريضه؟»
حق داشت! ظاهر من صحيح و سالم و جوان است؛ ولي نمي دانست سياستمداران و پولداران حاكم بر كشورش چه بلايي بر سر من آورده اند.
يك هفته اي هست با يكي از پرستاران هم صحبت شده ام. هنگامي كه تنهايي فشار مي آورد،
هم صحبتي با مثل او حتي با زبان دست و پا شكسته آلماني، خودش مرهمي است.
ديروز مي گفت: «شماها هنوز قواعد بازي در غرب را نمي شناسيد. در زمان جنگ عراق و ايران، شركت هاي آلماني به صدام مواد شيميايي مي دادند و او را براي توليد بمب شيميايي كمك مي كردند، چون عراق پول خوبي مي داد. مي داني كه، دومين كشور نفت خيز دنياست!
الان هم شما در اين بيمارستان خصوصي براي درمان عوارض آسيب همان بمب هاي شيميايي بستري مي شويد و پزشكان براي شما تلاش مي كنند، چون پول خوبي مي دهيد. حاكميت با پول است.
اگر سياستمداران آلمان غربي هم با علم به اين كه اين همه شركت در توليد سلاح شيميايي به صدام كمك مي كنند، سكوت كردند، شك نداشته باش در ازاي آن حتما چيزي دريافت كرده اند.»
گفتم سال 92 دستگاه قضايي آلمان پذيرفت كه شركت كارل كولب در توليد سلاح هاي شيميايي با عراق همكاري داشته و مديرعامل شركت در دادگاه شهر دارم اشتاد محكوم شد.
گفت اگر دولت آلمان پذيرفته است در اين جنايت انساني مشاركت داشته، چرا اجازه درمان شما را در بيمارستان هاي دولتي
نمي دهد؟
چرا هزينه هاي درمان شما را از شركت هاي خصوصي مشاركت كننده در جنايت انساني صدام مطالبه نمي كند؟ دست آخر هم پرسيد: چرا دوست شما شكايت نمي كند؟ اصلا چرا خود تو شكايت نمي كني؟
گفتم ما يك ضرب المثل داريم كه فلاني هم چوب را خورد هم پياز را! به زحمت توانستم معني اش را برايش توضيح دهم.
در بيمارستان ساسان بستري بودم كه خبر رسيد چند فلسطيني را بستري كرده اند. به ديدن يكي شان رفتم، يكي از دانشجويان فلسطيني كه براي تحصيل آمده بود، در اتاقش نقش مترجم را بازي مي كرد. اين جوان خوش تيپ، درحال آسفالت كاري براي اسراييلي ها هنگام درگيري، تيري به نخاعش خورده و آسيب جدي ديده بود.
پرسيدم، چه كشوري بيش از همه مدافع فلسطين است. انتظار داشتم بگويد ايران ولي گفت عراق! باور كردم تبليغات دروغين صدام ملعون، نافذتر از آن است كه ايران با درمان مصدومان فلسطيني بتواند ذهنشان را روشن كند. ديگر نپرسيدم پس چرا براي درمان به عراق نرفتي؟ لابد مي گفت صدام بيچاره به دليل به خطر انداختن منافع آمريكا در منطقه و شليك موشك به تل آويو و بيرون رانده شدن از كويت، شرايط خوبي براي پذيرايي و درمان ندارد!
ياد كتاب «لابي مرگ» افتادم. «تيمرمن» در اين كتاب نوشته است، شعار حزب بعث اين بود كه سه نژاد موذي در جهان هست كه معلوم نيست خداوند چرا آن ها را خلق كرده است. بنابراين وظيفه ما نابودي آن هاست.
يكي مگس، يكي يهود و ديگري ايراني!
وقتي آن سرلشكر عراقي در مصاحبه مطبوعاتي در اروپا گفت ايراني ها را مثل حشرات موذي امشي كرديم، همان گونه كه شما به حشرات موذي خود سم مي پاشيد و هياهويي در رسانه هاي غربي ايجاد كرد، همه تصور مي كردند اين جمله ها از دهانش در رفته است. غافل از اين كه شعار حزب بعث همين است.
صدام كينه از ايراني ها در دل عراقي ها كاشته است كه به رغم روابط پنهان با اسراييل، همه باور كرده اند بزرگ ترين مرد عرب در مقابل صهيونيست، صدام است.
برگ بيست ودوم
اين هفته بدون برنامه ريزي و خبر قبلي ما را به ساري آورده اند. اول تصور كردم محبت شان گل كرده است اما به زودي فهميدم قرار است پزشكان اروپايي در يك تور علمي با همكاري سازمان منع سلاح هاي شيميايي، ما را معاينه كنند. اين پزشكان، پيش از اين مصدوم شيميايي نديده اند و در مقابل پرداخت مبالغ هنگفت به اين جا سفر كرده اند تا به قول خودشان «كيس نادر» ملاحظه كنند.
ده ها پزشك اروپايي در زمان جنگ مصدومان شيميايي ما را درمان كردند كه تجربه هاي منحصر به فردي دارند. به جاي دعوت از آن ها براي يك كار پژوهشي گسترده، ما را براي بازديد پزشكان تازه كار به ساري مي آورند. آيا اين سفر ثمري براي ما دارد؟ يا پول هنگفتي را به جيب برخي سرازير مي كند؟ ده ها جانباز شيميايي در اثر سرطان به شهادت رسيده اند، پزشكان كشور با اين همه ادعا نمي توانند يك كار پژوهشي علمي انجام دهند و مشكل اين همه مصدوم شيميايي را حل كنند.
اين همه رزمنده پشت در كميسيون ها در انتظار تعيين درصد هستند و بنياد مستضعفان و جانبازان هنوز با روش هاي بدوي وضعيت آن ها را بررسي مي كند.
روزي كه حضرت امام رحمت الله عليه دستور ادغام بنياد جانبازان در بنياد مستضعفان را داد منظورش تأمين هزينه درمان ايشان از راه درآمدهاي آن بنياد بود.
الان جانبازان قرباني و گاهي ابزار درآمد اين بنياد شده اند.
برگه بيست وسوم
امروز عصر با يكي از پزشكان آلماني كه به ساري آمده تا ما را مورد بررسي قرار دهد مشغول صحبت شدم كمي آلماني ،كمي انگليسي، بالأخره حرف همديگر را فهميديم.
مي گفت اروپا مخالف سلاح شيميايي است. به همين دليل جز يك مورد استفاده از گاز كلر در جنگ جهاني اول كه منجر به مرگ سربازان كشورهاي مختلف شد، هيچ مورد استفاده ديگري قيد نشده است. حتي هيتلر هم به رغم انباشته بودن انبارهاي طرفين جنگ جهاني دوم از انواع سلاح هاي شيميايي، جرأت نكرد از آن استفاده كند.
مي گفت در محل كشته شدن سربازان كانادايي و اروپايي در مرز بلژيك و فرانسه يك موزه جنگ شيميايي تأسيس شده است كه آثار خطرناك سلاح هاي شيميايي را تبليغ مي كند.
گفتم، همين اروپا مواد شيميايي را به صدام نداد؟ همين غرب از صدام كه از هيتلر هم جاني تر است حمايت نكرد؟ شما از كاربرد سلاح شيميايي در اروپا جلوگيري كرديد، ولي آيا اين سلاح در نقاط ديگر مورد استفاده قرار نگرفت؟ شما براي جلوگيري از صدام براي كاربرد سلاح شيميايي عليه مردم ايران، مردم عراق و رزمندگان ايران، چه كرديد؟
فكر كرد الان مي خواهم به اتهام همه اين جرم ها محاكمه اش كنم. بلند شد ايستاد و دست هايش را بالا برد و گفت: من فقط يك پزشك هستم، پس از جنگ جهاني دوم هم به دنيا آمده ام، پيش از اين سفر، از كاربرد سلاح شيميايي عليه ايراني ها هم خبر نداشتم!
برگه بيست و چهارم
امروز با راهنمايي يكي از دوستان پيش يكي از پزشكان متخصص ريه رفتم كه سابقه درمان مصدومان شيميايي در جنگ را هم دارد. پس از ويزيت و معاينه سر صحبت باز شد. فهميدم استاد همان پزشكي بوده است كه من اغلب پيش او مي روم و حرف اول را در مورد مصدومان شيميايي مي زند. بدون شك سواد اين استاد بيشتر بود ولي بدون اين كه گله اي داشته باشد معتقد بود كار پژوهشي بر مصدومان شيميايي انحصاري شده است.
داروي جديد شاگردش را نشان دادم، تعجب كرد. پرسيد براي ديگران هم تجويز كرده است. گفتم براي چند نفر از دوستان كه حالشان مثل من خوب نيست. گفت وظيفه انساني حكم مي كند بگويم، دارد روي شما آزمايش مي كند. البته اين كار در پزشكي مرسوم است اما بدون اطلاع و اجازه شما غيرانساني است.
بي درنگ برايم عمل جراحي يكي از دوستان تداعي شد كه يك «لپ» از ريه اش را براي آزمايش برداشتند و ميان چندين آزمايشگاه ايراني و خارجي تقسيم كردند و در گزارش عمل نوشتند يك سانتي متر مربع از ريه برداشته شده است!
به ياد حرف هاي يكي از پزشكان دستيار وي افتادم كه مي گفت: شما مصدومان شيميايي كيس هاي نادر هستيد و از كار پژوهشي روي هر يك از شما يك مقاله علمي بيرون مي آيد.
و ياد حرف پزشك معالجم افتادم كه در يك مصاحبه تلويزيوني مي گفت، بيماري كه مصدوم شيميايي است، اطلاعات سري تلقي نمي شود. پژوهش روي اوست كه مي تواند سري باشد.
برگه بيست و پنجم
امروز همراه مهندس مرتضوي براي پيگيري كاري به بنياد رفته بوديم كه سر صحبت با يكي از مسئولان بنياد باز شد. قضيه شكايت مصدومان شيميايي عليه شركت هاي اروپايي را مطرح كردم. مي گفت ما هيچ مدركي براي اثبات قانوني نداريم.
گفتم، اسناد دادگاه دامشتاد آلمان كه براي محاكمه مديرعامل شركت كارل كولب تشكيل شده، همه در اختيار ماست و توضيح دادم پس از حمله موشكي صدام به تل آويو به تلافي حمله آمريكا به عراق در پي اشغال كويت، اسرائيل از انبوه شركت هاي كمك كننده به صدام كارل كولب را برگزيد، چون مديرعامل آن قبلا نازي بوده است. همچنين لرد نلسون در دو كتاب، اسرار انتقال تكنولوژي ساخت كارخانجات توليد سلاح هاي شيميايي را توسط شركت متروكس چرچيل انگلستان به عراق شرح داده است.
همين طور در سايت كنگره آمريكا، متن سخنراني آقاي گنزالس در مجلس آمريكا آمده است كه وزارت كشاورزي آمريكا تحت عنوان كمك به توليد مواد دفع آفات نباتي ، پولي معادل هزينه توليد حشره كش براي كل دنيا به مدت دويست سال را از طريق بانك BNL ايتاليا به بانك مركزي عراق واريز كرده است.
آقاي تيمرمن، پژوهش گر سياسي آمريكا هم در كتابش اسامي سيصد شركت كمك كننده تسليحاتي به صدام را آورده است.
بنده خدا هاج و واج مانده بود كه من اين اطلاعات را از كجا آورده ام. گفتم آقاي طالب زاده در مستندش مطرح كرد. پرسيد چه ساعتي پخش شده. گفتم: يك و نيم شب!
برگه بيست و ششم
اين NGOها هم قصه اي راه انداخته اند. تب يك چيز كه جامعه را مي گيرد تا به تشنج نكشد ول كن نيست. از ميان چندين NGO مرتبط با مصدومان شيميايي كه با آنها آشنا شده ام، يكي هست كه جدي تر از بقيه فعاليت مي كند و واقعا NGO است. يعني از راندها وكمك هاي مخفي و علني دولتي و ارگاني استفاده نمي كند. دبير آن خودش شيميايي است. امروز مي گفت در ملاقات با آقاي هاشمي ليست برآورد خسارت هاي جنگ را كه تهيه كرده بوديم، خواندم.
خسارت پس از پذيرش قطع نامه ارايه كرديم.
مي گفت پرسيدم براي آسيب رواني جواني كه قدش به تدريج از پدر ويلچري اش بالا مي زند چه قدر خسارت محاسبه كرديد؟
صدمات خانواده شيميايي ها كه با هر حمله تنفسي به هم مي ريزند را چند دلار نوشتيد؟
براي شكست روحي مادر مفقودالاثرها پس از اعلام آخرين مراسم تشييع شهداي تفحص چه مبلغي در نظر گرفتيد؟
آقاي هاشمي هم گفته بود: حالا اين مبلغي كه نوشته ايد را چه كسي پرداخت مي كند؟
مي گفت روي ام نشد بگويم حالاكه قرار به پرداخت نيست، يك قيمتي نگذاريم كه كسي جرأت كند آن را زيربغل بزند و ببرد!
از ما پرسيد: مي دانيد آمريكا به خانواده قربانيان سقوط هواپيماي مسافربري كه ناو وينسنت آن را زد، چه قدر ديه پرداخت كرد؟
مي گفت دادگاه آمريكا براي فردي كه گفته شده بود به دست حزب الله لبنان كشته شده دستور داد از اموال بلوكه شده ايران مبلغي معادل صد و بيست برابر ديه سرنشين هاي هواپيماي ايراني پرداخت شود!
ما هم بايد خودمان را ارزان بفروشيم؟
پرسروصداترين NGO مصدومان شيميايي، انجمني است يك شبه تاسيس كه به جاي همان NGO مذكور در همايش سازمان منع سلاح هاي شيميايي شركت كرد.
همه كارها در دست يك پزشك عمومي است كه به نظر مي رسد اولويت اش سفر خارجي با هزينه هاي دولتي است.
محصول سفرها اين كه يك خيابان در هيروشيما به نام سردشت نامگذاري شده و يك خيابان در سردشت به نام هيروشيما!
محصول كارهاي پژوهشي بر مصدومان شيميايي سردشت هم سفرهايي بود به اروپا براي ارايه مقاله!
بالاخره سردشتي ها در طيف سني چند ماهه تا نود و چند ساله گاز خردل خالص خورده اند!
اين همه، چه ثمري براي شيميايي ها داشته، نمي دانم.
برگه بيست و هفتم
بالاخره هفت خان را پشت سر گذاشتم و پس از ماه ها دوندگي و قرض و ضامن و وام، 206 را تحويل گرفتم به بچه ها نگفته بودم كه هيجانش بيشتر باشد. داخل ماشين كه نشستم بي درنگ ياد چهار جانباز نخاعي افتادم كه طي يك سال و نيم گذشته با 206 به شهادت رسيدند.
همه جاي دنيا ناتواني جسمي، ممنوعيت رانندگي را در پي دارد و در كشور ما ماشين مسابقه مي دهند به جانبازي كه در كنترل ويلچر هم دچار مخاطره مي شود.
به خانه كه رسيدم آهسته وارد شدم تا خبر را ناگهاني بگويم. متوجه دعواي بچه ها با مادرشان شدم: «سينما، ممنوع! نفس بابا مي گيره! استخر، ممنوع! خطر داره! بازار، شلوغه! ازدحامه! كوهنوردي، نمي شه! اسكي؟ سرما؟ حرفش رو نزن! هواي شرجي شمال، نفس تنگي مي آره! فصل بهار توي طبيعت، زير درخت ها، فصل گرده افشاني، بابا نمي توانه بياد بيرون!»
دخترم هم با همان لحن كودكانه حرف هايش را قطع كرد كه: «اون روز بابا اومده بود دنبالم، ماسك زده بود، بيتا گفت، ببين! بابات سل داره؟ من گفتم سل چيه؟ مامان بابا سل داره؟» و مادرشان خنديد كه «بيتا كيه عزيزم؟» چنان وارفتم كه سوييچ ماشين داشت از دستم مي افتاد. به خودم آمدم و آهسته از خانه بيرون رفتم. پس از ده بيست دقيقه اي كه حالم جا آمد با جعبه شيريني به خانه بازگشتم. اما اين بار اول زنگ زدم و همه را دعوت كردم بيايند پايين ماشين نورسيده را ببينند. شايد به مدد كولرش، مسافرتي برويم.
برگه بيست و هشتم
خانم ام كه از در سالن عروسي خارج شد تا بيايد و سوار ماشين بشود در راه سرش را تكان مي داد. پرسيدم چيست؟ گفتم براي دوستت متاسفم! و ديگر حاضر نشد چيزي بگويد. ظاهراً از همسرش خوشش نيامده بود. احمد از دوستان زمان جنگ است كه در شاخ شميران شيميايي شده است. مشكل او حمله تنفسي يا تنگي ناي نيست. مشكل عمده اش سرفه هاي خون آلود و درد شديد ريه است. هر چند ماه يك بار هم لكه هاي قهوه اي سراسر پوست بدنش را مي پوشاند و پس از چند روز خود به خود خوب مي شود. همسرش هم دختر معاون يكي از وزراست و نيمي از عمرش را در كشورهاي اروپايي گذرانده است.
هنوز يك ماه از عروسي شان نگذشته و ما هنوز در نوبت هستيم تا كادوي ازدواجشان را برايشان ببريم كه خبر داد، دارد طلاق مي گيرد. توضيح زيادي نداد اما ظاهراً در يكي از شب ها كه خون بالا مي آورد سركار عليه صراحتاً مي گويد: مردني! من نمي خواهم با تو زندگي كنم! بعد هم او را كتك مي زند و در بالكن حبس مي كند. حال بنده خدا وخيم مي شود و اورژانس و بيمارستان و غيره.
يك سال گذشت تا طلاقي كه دو طرف به آن رضايت داشتند عملي شود. الان با خواهر يكي از شهداي كربلاي پنج ازدواج كرده و رضايت در وجودش موج مي زند.
به نظر مي رسد ما بچه هاي شيميايي خيلي از همسر شانس مي آوريم. بدقلق ترين و بدحال ترين بچه هاي شيميايي چنان همسراني نصيبشان شده كه مثال زدني هستند.
تمام پزشكان درمان گر ما در اروپا توصيه مي كنند بچه ها با همسرانشان به سفر بيايند. حتي يكي از آن ها آمار عملي گرفته بود و ثابت كرده بود كوتاه شدن دوران نقاهت و بهبود سريع و موفقيت عمل بستگي تام به حضور و همراهي همسران بچه ها دارد و مسئول خانه جانبازان را متقاعد كرد كساني كه امكان سفر براي همسرانشان وجود دارد، محروم نمانند.
وقتي فكرش را مي كنم، وضعيت همسر سيدجلال سعادت را مي بينم، همسر شهيد كلاني را مي بينم، همسر نادعلي هاشمي را مي بينم از خودم مي پرسم، ما جانبازتريم يا همسرانمان.
برگه بيست و نهم
امروز داشتم در مورد همسر جانبازان شيميايي فكر مي كردم. ديدم همه مان به شدت مديون همسرانمان هستيم. سيدجلال مي گفت وبال همسرم مي شوم. ولي بالاخره به چه كسي بله گفت!
از خودگذشتگي تك تك شان يك فيلم است. واقعا معجزه است. زندگي كردن با يك جانباز شيميايي كه هيچ كس موقعيتش را درك نمي كند.
مردم جسم شيميايي ها را هم نمي شناسند، چه برسد روحيه شان را.
در هواي آلوده كه نمي توانند نفس بكشند. دويدن و پله برايشان ممنوع است، در محيط هاي بسته مثل اتوبوس و مترو و سينما و يا نزديك دود سيگار و قليان، جان مي دهند.
ديگران هم نمي توانند سرفه هاي خلط دار و بوي دهان ايشان را تحمل كنند.
هيچ كس نمي داند يك جانباز شيميايي شب ها را چگونه صبح مي كند.
كسي نمي داند حمل و نقل كپسول اكسيژن و دستگاه بخور سرد و مصرف چندين اسپري و قرص و عمل جراحي ماهانه يعني چه؟
كسي نمي فهمد اضافه شدن استرس هاي سفر خارجي و ويزا و هزينه سفر و اقامت و درمان در كشور خارجي به استرس هاي كار و زندگي و فرزند يعني چه؟
و اين همه را جانباز نيست كه تحمل مي كند، همسر جانباز تحمل مي كند.
برگه سي ام
شهادت نوبتي بچه هاي شيميايي هم داستاني شده است.
قطع نخاعي ها و ديگر جانبازان هم بعضا شهيد مي شوند. اما شهادت شيميايي ها بازتاب عجيبي پيدا كرده است.
از يك طرف تلويزيون سعي دارد مرتب خبر شهادت بچه ها را بدهد، از طرفي بنياد مستضعفان و جانبازان مراقب است موضوع شهادت از حالت حماسي به درز كردن نارسايي ها و كمبودها و بي توجهي ها منجر نشود.
پزشكان هم اين وسط اصل قضيه را انكار مي كنند. مي گويند پنج درصد جانبازان شيميايي سرطان مي گيرند. پنج درصد مردم عادي هم سرطان مي گيرند. اين ديگر از آن حرف هاست.
خانواده جانبازان شيميايي هم اين وسط بال بال مي زنند. با هر تماس تلفني، يا هر زنگ در، يا هر سرفه شديدي، منتظرند از زير نظر بنياد جانبازان بروند زير نظر بنياد شهيد.
رفته بودم داروخانه، خانم دكتر پرسيدند: مريض بيماري ريه دارد؟ نفهميد خودم هستم! گفتم شيمياييه!
گفت: بيچاره! اين ها كارشون تمومه! نه؟
خجالت كشيدم بگويم خودم هستم.
برگه آخر
اين صفحات جدا شده از دفترچه هاي گوناگون، تنها صفحات باقيمانده از خاطراتي است كه همه سوزانده شده اند. مي خواهم خاطرات همسرم را با اين صفحه كامل كنم.
يك ماه پيش همسرم حميد كه تازه از آلمان بازگشته بود و حال عمومي اش خوب بود، به صرافت افتاده بود تمام بدهي هايش را بدهد و امانتي ها را رد كند و كار عقب مانده اي در زندگي نگذارد! نمي دانستم چرا؟ روز پنجشنبه بود كه حالش بد شد. خود را به خانه رساندم دو ساعتي منتظر آمبولانس بنياد شديم. بالاخره همراه دوستش دكتر امامي كه او هم جانباز است به بيمارستان ساسان رفتند. چند ساعتي

تعداد بازدید از این مطلب: 482
موضوعات مرتبط: شهید , ,
|
امتیاز مطلب : 0
|
تعداد امتیازدهندگان : 0
|
مجموع امتیاز : 0


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید


نام
آدرس ایمیل
وب سایت/بلاگ
:) :( ;) :D
;)) :X :? :P
:* =(( :O };-
:B /:) =DD :S
-) :-(( :-| :-))
نظر خصوصی

 کد را وارد نمایید:

آپلود عکس دلخواه:









عضو شوید


نام کاربری
رمز عبور

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری
رمز عبور
تکرار رمز
ایمیل
کد تصویری
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود